تبليغاتX
i_was_me






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


i_was_me

...No Word...

برای همه ی کارام برنامه دارم ولی هیچ کدوم عملی نمیشه...!

نمی دونم چرا هر وقت حالم گرفته می شه میام آپ می کنم...!

+نوشته شده در 88/09/13ساعت15:36توسط I | |

برای اینکه تو پره این و اون بزنم تعلیم لازم دارم...!

پره این و اون بستس و واسه من باز نمی شه...!

+نوشته شده در 88/08/22ساعت23:39توسط I | |

برای سگی شدنه تمام حال و روزم کنترل گذاشتن...!

بعضیا نمی تونن سگی شدنم و ببینن...!

+نوشته شده در 88/07/22ساعت11:43توسط I | |

برای به گــــا دادنه همه چیز به یه دلیل احتیاج دارم...!

اِنقدر دلیل دارم که لازم به دست بکار شدنم نیست...!

+نوشته شده در 88/07/20ساعت14:9توسط I | |

برای حرف زدن یه ورق کاغذه بزرگ می خوام اینجا که فقط یه چاردیواریه چند خطیه برام کوچیکه...!

+نوشته شده در 88/07/20ساعت14:6توسط I | |

دیگه دنباله استدلال برای ثابت کردنه چیزی نمی گردم یه حرفه قشنگ راضیم می کنه...!

منطق توی یه جایی که ضابطه نداره بی معنیه...!

+نوشته شده در 88/07/20ساعت14:2توسط I | |

اینروزا اینقدر دلیل دارم تا بیخودی برینـم به این و اون اینقدر دلیل دارم که یهو همه چیزایی که ساختم و خراب کنم...!
چه زندگیه سگی ای دارم داره ازش بدم میاد...!

+نوشته شده در 88/07/20ساعت14:0توسط I | |

اینکه این بابا "جومونگ" میاد ایران و مردم از ساعت ۵ صبح وا میستن دم هتلش تا ازش استقبال کنن چه دلیلی جز عوام و بی شعور بودن مردم می تونه داشته باشه...؟

حتی کنکور هم نمی تونه منو ۵ صبح بیدار کنه...!

شکرگزاریم که به پایان رسید...!

+نوشته شده در 88/06/22ساعت0:47توسط I | |

خیلی سخته که تا وقتی آدم بهانه نداشته باشه نمی تونه تف کنه تو صورته کسی...!

و سخت تر از اون اینه که کسی که باید تف کنی تو صورتش هیچ بهانه ای به دستت نده...!

+نوشته شده در 88/06/19ساعت15:36توسط I | |

دیگه نمی شه مثل قدیما دست به دامنت شد...!

تو هم مثله بقیه دامنت کوتاه شده...!

جیگره دامنتو داداش...!

+نوشته شده در 88/06/05ساعت18:15توسط I | |

۱۴ مرداد تولده شما بود...!

تولده شما مبارک...!

پارسال نبودی امسالم که نیستی بهت تبریک بگم...!

ریــــدم توی اون سنته حسنه ای که تو ثمرش بودی...!

+نوشته شده در 88/05/22ساعت19:47توسط I | |

خستم خیلی خسته...!

و تو چه می فهمی این خستگی یعنی چه...؟

+نوشته شده در 88/05/01ساعت12:21توسط I | |

پدر می گوید:

"بُـــکُن نَـــکُن،نَکنید"

 

+نوشته شده در 88/04/18ساعت22:31توسط I | |

اینکه بلاگفاکـو بستن...!

اینکه اس ام اس ها رو بستن...!

اینکه عابر بانک ها رو شکستن...!

...هیچ کدام را به تخـم نداشته ی خود هم نمی گیرم...

 

پی.اس:چشمتون کور می خواستین میلیونی نرین رای بدین...!

+نوشته شده در 88/03/28ساعت13:23توسط I | |

"فک کنم اونقدر تواناییشو داشته باشم که ریشه ی مضاعفتو توی دنیا پیدا کنم"

+نوشته شده در 88/02/03ساعت21:46توسط I | |

________________________________

+نوشته شده در 88/01/21ساعت23:21توسط I |

میگم این بلا نسبت جـــنـده ها این همه شارژه ایرانسلو می خوان چی کار...؟

+نوشته شده در 88/01/09ساعت0:23توسط I | |

میگما ما که دلمون حرص این قرتی بازیا رو نداره ولی خوب:

"Happy New Year"

+نوشته شده در 88/01/01ساعت20:22توسط I | |

سوال فنی:

ـ با کمری بیام یا پیکان...!؟

ـ با پیکان...!!

"می خوان بگن خیلی جواتدن مثلاْ"

+نوشته شده در 87/12/24ساعت20:17توسط I | |

اونی که میاد به زندگیت می ریـــنه و همه چی رو خراب می کنه و بعدش مستقیما میاد و ترتیبه تو رو می ده و زندگیه قشنگت رو به گا می ده؛

باید با سخاوت از کنارش بگذری و بگی خدا داره امتحانم می کنه...!!!

چقدر زیبا...!!!

+نوشته شده در 87/12/09ساعت18:39توسط I | |

و حرفی نیست جز اینکه:

حدود سه روز پیش زنی(مادرم) در لحظه ای درنگ دختری را به دنیا آورد که به لعنت خدا نمی ارزید...

و دخترک در همان روز ها به دور چــــس کردن افتاده بود و دم نمی زد...

پی.اس:حس وب گردی نیست،سر می زنم بهتون(خدایا این دلِ پاک رو از ما نگیر)

+نوشته شده در 87/12/03ساعت18:31توسط I | |

آنانی که از بی شیری و بی پستانی گاو حسن می نالند،از کجای دل زار من خبر دارند...؟

+نوشته شده در 87/11/17ساعت16:48توسط I | |

سرزنش:

شیطون شدی بی من می ری تجریـــــش...؟

بی من میری تجریــــــــــــــــــــــش....؟

+نوشته شده در 87/11/07ساعت22:24توسط I | |

"و بهمن ماه تولد من"

کـ ـ ـیر نداشته ام در این ماه....

+نوشته شده در 87/11/02ساعت22:5توسط I | |

مادر: این دختره خیلی جـنــده شده، معلوم نیست تا ۱۰ شب کجا بوده...

پدر: جوونه دیگه، مگه ما اینطوری نبودیم...

مادر: غلط کرده مگه دسته خودشه...

پدر: اذیتش نکن بذار زندگیش رو بکنه...

"من در حالی که خود را به خواب زده بودم این حرف ها را شنیدم"

وقتی که بیدار شدم:

پدر: دختره ی جـنـده معلومه تا ۱۰ شب کجا بودی...

مادر:وا یعنی تو به بچمون اعتماد نداری لابد کار داشته...

پدر: غلط کرده مگه دسته خودشه...

مادر: اذیت نکن بچمو بذار صبحونش رو بخوره...

"من در دل به کـسخــلیه این دو تا می خندم"

+نوشته شده در 87/10/27ساعت14:50توسط I | |